وقتی اونقدر سرت شلوغ باشه که مجبور شی تا ساعت ۴ صبح بیدار باشی و اونقدر نوشته باشی که ناخنت تو گوشت انگشتت فرو بره و حتی نتونی قلم دستت بگیری یادت می ره که ۳۰ آبان تولد وبلاگته و با کامنت رئیس بزرگ یادت می آد که اوه اوه دیروز سومین تولد وبلاگت بوده و تو یادت رفته! واسه همین پشت لپِ دوستت! -قابل توجه حسن آقا! :دی - یهو دستتو می ذاری روی سرتو می گی خاک!!
دیروز سومین تولد وبلاگم بود.... وبلاگی که یکی از تکیه های آرامشمه.. عین خونه ی خودمه.. هرچند گاهی این خونه رو ازم می گیرن...
۳سال نوشتم... توی بهترین و بدترین لحظه های زندگیم اومدم و نوشتم... نوشتم حرف های قشنگ دوستام رو شنیدم.. گاهی آرومم کردن.. گاهی تشویق و بارها و بارها برام دعا کردن.....
اینجا دوست هایی دارم که اینقدر مهربانند که حتی وقتی می رن مشهد منو یادشونه و واسم دعا می کنن.... و من ذوق مرگ می شم از این که منو یادشون بوده و واسم دعا کردن... این که یکی که هیچ وقت تو روندیده تو رو توی یکی از لحظه های قشنگ زندگیش به یاد بیاره و واست دعا کنه خیلیه...کسایی مثل غم6 و منو این طور موقع ها خیلی شاد کردن...
دوستایی دارم که وقتی غمگین یا شاد بودم حرف هام رو از پشت تلفن می شنیدن و آرومم می کردن... از این نوع دوست ها مخصوص ترینشون نسرین بانوی نازم هست که از بهترین دوست های بلاگیمه..
دوست هایی هستن که به خاطر تولدم پست زدن و بی اندازه خوشحالم کردن.. ستاره خاتون و شاپرک قصه ها...
و هزار دوست خوب دیگه که توی غم ها و شادی هام با من بودن و با حوصله حرفام رو گوش می دادن..
هزار هزار تا دوست خوب که به خاطر اینکه دوستم بالای سرمه و منتظر لپش! نمی تونم اسمشون رو بنویسم! {نیشخند}
تولد بلاگم مبارک! {لبخند}
...
ریمینینگ وردز۱: شاید بعدا اومدم بیشتر نوشتم! {چشمک}
ریمینینگ وردز۲: بهم تبریک بگین! {نیشخند}
.......
توی یه جاده قدم می زنی...
یهو یه شبدر ۴ پر از رو هوا می افته تو دستت...
نیگاش می کنی و می گی "حرف زدن با تو هم یه شانس زندگیمه..."
لبخند می زنی..به راهت ادامه می دی... شاد شاد که اون شبدر رو داری..










